تبلیغات
سیمرغ علامه - دلنوشته هایی از شرکت کنندگان در گردهایی

دانشجویان ورودی 62 و 63 دانشکده علوم اجتماعی علامه

دلنوشته هایی از شرکت کنندگان در گردهایی

نویسنده :دوست اول
تاریخ:شنبه 12 بهمن 1392-04:57 ب.ظ

30 سال از آن روزها که با هم بودیم گذشته. آن سال ها، ساختمان اصلی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی، تنها در یک سوی حیاط سه طبقه بود. حیاط کوچک دانشکده با یک سقف کوچک پوشیده بود. و هنوز روی این سقف مهربان که سایه بان صندلی های مهربان بود، اتاق ساخته نشده بود. تنها نقش سایه بان را ایفا می کرد برای به در بردن خستگی های اهالی دانشکده و گذراندن اوقات بین کلاس ها.

 دو طرف حیاط کوچک دانشکده اطاق بود. یک طرف این حیاط کوچک اتاق های انجمن اسلامی و جهاد دانشگاهی و... بود و سمت دیگر حیاط در ورودی و نگهبانی و سالن اجتماعات دانشکده بود که آن سال ها به نظرمان چه بزرگ و چه مجهز بود و ورود بدان تشریفات خاص داشت و مجوز لازم بود.

زیر زمین، بوفه و رستوران دانشکده بود که خاطره های بسیاری ازما را در لابلای دیواره های خود جای داده است.

ساختمان دانشکده مثل امروز نبود. گوشه راهرو طبقه اول آن، دم پله ها، یک اتاقک کوچک بود و یک آقای ارجستانی داشت که امروز نمی دانیم کجاست؟

طبقه دوم پایگاه اصلی مان بود. برای باهم بودن ها. برای آموختن ها و برای آینده را ساختن ها.

ساکنان طبقه سوم اساتید بزرگوارمان بودند و دکتر سیف اللهی مهربان و اتاق سمعی و بصری که مختص کلاس ارتباطات تصویری بود و کتابخانه ای که آن سا لها برایمان معنای خاصی داشت. به نظرمان ساعت ها در آنجا بودن ما به آنجا می برد که صاحب نام دانشگاه را برد. به نظر ما علامه ای های جوان، "علامه" های کوچکی بودیم که ساعت ها بودن در  آن کتابخانه وسیع، ما را به "علامه" هایی بزرگ بدل خواهد ساخت تا ناممان آذین دانشگاه های دیگر شود و امروز آن شدیم که هستیم.

دهم بهمن ماه 1392 روز بزرگی شد. بار دیگر فرصتی فراهم شد تا پس از گذشت 30 سال یک بار دیگر در کنار استادان مهربانمان دکتر شادرو مهربان و سختگیر که ازش هراس داشتیم و دلهره رونمایی نمره هایش آن زمان که به دیوار نصب میشد، لحظه ای رهایمان نمی کرد. دکتر صمدی راد حامی که اولین بار واژه "امنیت اجتماعی" رااز او شنیدیم و آموختیم و دکتر فرقانی مهربان که صبورانه آموخت خبر چیست و چگونه باید نوشت.

جای دیگر استادانمان خالی بود. دکتر سیف اللهی مهربان که گشتیم و گشتیم اما ردی از او نیافیم تا به جمع کوچک و صمیمی مان دعوتش کنیم. دکتر معتمد نژاد، مهندس دیبایی، دکتر یوسفیان، دکتر عماد افشار، دکتر عبداللهی و... که دیگر در میانمان نیستند.

در جمع دیروزمان جز دکتر شادرو، دکتر صمدی راد و دکتر فرقانی، استاد دانشگاه دیگری نبود، نماینده مجلس و مدیرعامل بانک نبود، معاون و مدیر کل و مدیر عامل و... نبود. همه همان بودند که 30 سال پیش بودند با لبخندهایی فراخ، در جست و جوی مهربانی های سال های از دست رفته. خانم سپهری مهربان نیز آمد. آمد تا بار دیگر دانشجویان و اساتید و کارکنان دانشگاه بار دیگر فضای دوست داشتنی شان را بازسازی کنند.

جای "جواد مقصود" و "سلامت قمصری" و... خالی بود. جای همه آنانی که به ملکوت پیوستند و ما را بر روی کره خاکی تنها گذاشتند.

یادشان گرامی و خاطراتشان پایدار.

دل نوشته هامان را جمع کردیم. همه از آنچه سال ها در دل داشتند و آنچه در دل دارند، نوشتند. از همه ناگفته های 30 ساله:


دکتر محمد مهدی فرقانی:

بسیار خوشحالم که امروز پنجشنبه 10/11/1392 فرصتی دست داد تا محضر دوستان و همکاران دانشگاهیم را درک کنم. برای همه این عزیزان سلامت و سعادت آرزومندم.

دکتر انور صمدی راد:

چقدر زیبا و هیجان انگیز است که خود را در جمعی ببینی که پس از سی سال، همچنان گرم و پرمحبت با تو برخورد می کنند و امگار که در خودت تکثیر شده ای. موفق باشید.

سید کامل تقوی نژاد:

چه زیباست زمان را کنار زدن و به دنیای شیرین و بی ریای دوستی های دوست داشتنی برگشت و همه دوستان را آنگونه که بودند، دید. بدون اغراق یکی از شادترین ایام زندگی من زیارت دوستان دوره دانشجوی ست.

رضا صابری:

امروز فرصت بسیار مناسبی برای یادآوری خاطرات شیرین ایام دانشجویی خصوصا سال های با صفای 62 و 63 که فصل ویژه ای از دوران زندگی مان بود. از تلاش همه عزیزان در تدارک این برنامه سپاسگذارم.

مهناز رونقی:

رازورمز دانشكده

سكانس1 - راهرودانشكده: مدیوم  شات از تعدادی دختروپسر

دختری سفیدرو با عینكی به چشم با دختری سبزه جمع را به صف می كنند؛ میز فلزی جلو جمع قرار دارد؛ دو دختر بالای آن قرار می گیرند

دختر سفیدرو: بچه ها اسامی تان را برای ثبت نام به ترتیب بنویسید.

پسری سیه چرده با لهجه جنوبی: مگه اینجا مدرسه است به صف باید بشیم

انتهای صف می ایستم با آن همه هیجان باز دیر رسیده ام؛ شب چند بار از خواب پریده ام؛ دانشجو شده ام دیگر

دختر سفیدرو كاغذ را به من می دهد : حوری هستم؛ بچه تهرونی؟

نگاهش به كتانی های سفید ساق بلندم است؛ از باشگاه آمده ام.

سكانس 2 اتاق مدیر گروه

دكتر نعیم بدیعی: واحدها اجبارین؛ تمام ورودی های 63؛ 16 واحد بیشتر نمی تونن بگیرن

صورت دكتر بدیعی فید می شود؛ عد ه ای پشت در منتظرند

سكانس3 اتاق 202 طبقه دوم: كلوز آپ از صورت دكتر پروپز پیران: به قول كازانزاكیس انسان واقعی كسی است كه به صورت یك جزامی بوسه بزند

زاویه نرمال از كل كلاس؛ پسرها جلو ودخترها عقب كلاس نشسته اند؛ چشم ها برق می زند و پسری برای دیدن دختر سبزه گردن می كشد .

سكانس4 زاویه پایین حیاط دانشكده: باریك راهی است؛ سه دختر آرام قدم می زنند؛ مردی می آید ریش پری دارد و قدی كوتاه

-         اینجا نمی توانید راه بروید

نگاه هر سه به دودو می افتد چرا؟

مرد اشاره می كند به اتاقی در سمت راست حیاط و نگاهش را به نوك كفشهاش می دوزد :

-         تشریف بیاورید

مورمورم می شود

سكانس 5 دانشكده دماوند؛ ازگل؛ سال 67

مدیوم شات از سه دختر كه زیر بید مجنون نشسته اند.

دختر سبزه : رفتم دانشكده رو دیدم چیزیش نشده.

دختر سفیدرو: اینم تجربه ای شد. ترم آخر این دانشكده...

دختر سوم: نه هیچ جا دانشكده خودمون نمی شه؛ نگفتین بمب دقیقا كجا خورده

زوم بك دوربین و فید شدن باغ دانشكده دماوند

سكانس6 باغ گفتگو؛ زمستان 92

لانگ شات از میز بلند كه مردان وزنانی دورادور نشسته اند؛ باز هم دیرم شده با همه هیجانی كه داشتم و شب چند بار از خواب پریدم؛ مردی سفید مو خود را معرفی می كند قدی كوتاه دارد و ریشی سفید... جمعیت دست می زند؛ دوربین می چرخد روی چشم های خندان.

كسی گفته است از آن سوی آب می خواهد روی خط باشد و آن لاین بشنود؛ كسی به یادش نمانده؛ دوربین روی صورت مردی زوم می كند كه از آنانی می گوید كه دیگر میان ما نیستند؛ صدای صلوات صحنه را پر می كند؛ نوبت به من می رسد؛ از جایم بلند می شوم و می گویم؛ مهناز رونقی هستم.

حوری دهقان شاد:

حس شورانگیز در جمعی بودن که تو را تا ساعت ها بعد از آن که از جمع خارج می شوی، رهایت نمی کند، تنها حسی است که داشتنش لبخند را از لبهایم دور نمی کند.

جمعی که دوست ندارم ترکشان کنم و به هر بهانه می خواهم که بمانم و باز ادامه دهم.

چهره ها، صداها و لبخندهایی که برایم آَشنا هستند و همین حس آَشنایی به ما می گوید که ما متعلق به این جمعیم.

هرچند که موضوع "ورودی های 92" نیز نتوانست خللی در این حس ایجاد کند.(مخاطبان خاص)

بیتا شاه منصوری: دهم بهمن ماه 1392 روز بزرگی شد. بار دیگر فرصتی فراهم شد تا پس از گذشت 30 سال بار دیگر بزرگ ومهربان به هم لبخند بزنیم و غبار گذشت زمان را از چهره ها برداریم و دوباره همان باشیم که بودیم.

رضا علم الهدی:

روز بسیار زیبایی برایم رقم خورد. مات و مبهوت به جمع دوستانی وارد شدم که متعلق به بخش مهم و حساسی از زندگیم بودند.

آدم هایی با چهره هایی آشنا و مهربان که باید برای شناختن دوباره شان، لحظات و دقایقی به فکر فرو رفت. حس بدی داشتم هنگامی که دوست عزیزی خود را معرفی می کرد. اما متحیر نگاهش می کردم تا شاید بتوانم با مرور گذشته ام او را شناسایی کنم.

حوشحالم که امروز دوستانم را دوباره یافتم. شاید بتوانیم با مهر و محبت تا حدودی جبران گذشته را نماییم

محمد مهدی امیری:

امروز روز بزرگی است. یاد و خاطره سال 63 تجربه شد. بسیار خرسندم از زیارت دوستان و هم کلاسی های عزیزم. اساتید گذشته و آینده و بزرگواران دانشکده علوم اجتماعی. امیدوارم همیشه همه دوستان سلامت باشند.

غلامرضا حبیبی:

د ر درس جامعه شناسی شهری خدمت استاد دکتر پیران رسیدم و گفتم استاد چه شهری را برای تحقیق انتخاب کنم؟ استاد با تبسم و خنده(شوخی) فرمودند: شهر هرت را!!!

کمی فکر کردم و به اتفاق دوستان زدیم زیر خنده.

سیف ا... امیری:

با تشکر از دست اندرکاران برگزاری این نشست صمیمی که خاطرات 30 سال قبل را برای جمع حاضر زنده نمودند.

فطرس گودرزی:

امروز، روزی به یاد ماندنی است. یاد و خاطره 29 سال قبل برای همه دوستان زنده شد. این نشست می تواند بستری برای تعامل و همکاری دوستان باشد.

سید حسین مدنی:

از کلیه دست اندرکاران این گردهمایی تشکر و قدردانی می کنم. به امید دیدار در نشست های بعدی.

غلامرضا حقیقت نائینی:

از بانیان و دست اندرکاران عزیز کمال تشکر را دارم.

نورخدا بحیرایی:

با تشکر از دوستانی که امکان برگزاری این عمل دوگانه را فراهم آوردند.

اسدا... ستاروند:

"از من تورا یاد باشد..."

نیمی از گذشته ام را یافتم. ادامه می دهیم.

کاظم فرهادیانی:

گذشته پل آینده است. با این جمع دوستان قدیم، بعد از 27 سال، دوباره جوان شدم و کلی انرژی گرفتم.

محمد رضا فاضلی دوست:

مرد خردمند هنرورز را                                           عمر دو بایست در این روزگار

تا به یکی تجربه آموخته                                        در دگری تجربه بندد به کار

رضا ترکاشوند:

به نام خداوند جان و خرد.

منوچهر فتاحی:

دوستدار همه.

امیرمسعود امیرمظاهری:

دوستدار همه

پیمان صدری:

دوستدار همه

بسیار خوشحال و هیجان زده هستم. از تمامی دست اندرکاران سپاسگذاری می کنم.

محمدرضا عرب:

از سرکار خانم شاه منصوری بخاطر برگزاری این مراسم سپاسگذارم.

پیشنهاد می کنم ترتیبی اتخاذ می کنم ترتیبی اتخاذ شود تا انجمن فارغ التحصیلان علوم اجتماعی علامه شکل گیرد و ازاین طریق بتوانیم بیشتر همدیگر را بشناسیم و به یاری هم بیاییم.

ابوتراب طالبی:

بسیار سپاسگذار

فیروزه شریفی:

یاد ایام گذشته، دهه 60 تمانی به خیر باد. هر روز با دوستان خاطره بود.

ژاله صادقیان:

یاد ایامی که در گلشن فراغی داشتیم.... چقدر شیرین بود امروز.

حسین صدری نیا:

اقدام ارزشمند، خداپسندانه و قابل تقدیری است. به پاس چنین جمع ها و مروری بر ایام گذشته.

با تشکر

حسین توپا ابراهیمی:

روز وصل دوستداران یاد باد                                  یاد باد آن روزگاران باد باد

سپاسگذارم از بانیان چنین مراسمی. به ویژه سرکار خانم دکتر شاه منصوری، جناب آقای دکتر قاسمی و جناب آقای نبیل.

محبوبه بابایی:

ضمن تشکر از همت دوستان جهت برگزاری این مراسم که پس از 30 سال با دوستان تجدید دیدار نمودیم. خیلی حوب خواهد شد اگر این گردهمایی ها از این پس فعالیت های اجتماعی و علمی به صورت کمیته های تخصصی، پیوند و تداوم یابد.

امیر رنجبران:

خیلی عالی بود. بعد از 30  سال دوباره همدیگر را دیدیم. خاطرات زیادی برای ما تجدید شد. ایام و روزها می گذرد.

از تمامی دست اندرکاران ترتیب دهنده این برنامه تشکر می کنم. به ویژه سرکار خانم دکتر شاه منصوری و جناب آریالای اصغر نبیل به خاطر پذیرایی و هماهنگی ایشان.

امیدوارم همه سالم و موفق باشند. به امید تکرار این جلسات.

رضا احمدیان:

امروز یادآور همه خاطرات زیبایی بود که همیشه در اذهان باقی مانده بود.

و امروز فرصتی برای بازخوانی همه آن ها پدید آمد.

امید که همه دوستان کهنه که ارزش زیادی از ماندگاری آن ها داریم، در کنار هم باشیم.

سرور محبی- فرامرز قراباغی:

به نام آن که هرچه داریم از اوست و هرچه ندارم از آن اوست.

بسیار خوشحالم بعد از سال ها در کنار دوستان ساعتی را خوشی گذراندم و یاد خاطره ها را سبز نگاه داشتیم.

با تشکر از بیتا شاه منصوری  دیگر دوستان

زهرا عربشاهی- رضا ترکاشوند:

با سپاس و تشکر از زحمات همه دوستان

خیلی روز خوبی بود

یاد باد آن روزگاران یاد باد

ناهید سرداری:

با سلام و تشکر از هماهنگی دوستان عزیز

روز بسیار عزیزی بود. علیرغم این که نمی خواستم در این مجمع باشم، از این که آمده ام خیلی خوشحالم.

بهجت ناصح:

با سلام

برای من هم خیلی روز خوبی بود. واقعا از این که بعد از بیش از دو دهه دوستان را دیدم، خوشحال شدم.

علیرضا :

یاد دوستان عزیز و شهیدم آقایان شهاب شهابی و جواد مقصود رنجبر


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
وجیهه ذکریا
سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 07:45 ق.ظ
سلا م بردوستان قدیمی با خاطرات زیبائی که هیچگاه قدیمی نخواهد شد.
فریبا گودرزی
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 06:44 ق.ظ
سلام بردوستان با پنج پیشنهاد خانم دكتر شاهمنصوری برای تدوام راه سیمرغ وهمچنین با پیشنهادآقای پاینده موافقم ( البته با در نظر گرفتن سازوكارهای لازم )
مژگان رهروی
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 10:57 ق.ظ
سلام ورودی 66 هستم یاد همه دوستان و حال و هوای آن روزگاران به خیر.وقتی به یاد دانشکده می افتم روزهای خوب انتخاب واحد که از صبح زود برای آن صف می بستیم ...و یا احساس دلتنگی های خوابگاهی ... اما همه آنها زیبا بودند. وقتی به یاد دانشکده می افتم روزی را به یاد می آورم که در جنگ دانشجو یکی از شعر هایم را با عنوان" در حواشی خاطرات "خواندم که آن زمان جزو خاطرات قشنگ من بود و هنوز هم هست فکر میکنم شعری دیگر با همین عنوان باید برای خاطره های قشنگ دانشکده بنویسم...
كلانتری
سه شنبه 15 بهمن 1392 03:57 ب.ظ
دوست اول سلام
آنچه در ابتدای همین صفحه نوشه بودی مرا به 30 سال قبل برد و اشك در چشمانم حلقه زد.ممنونم
آقازاده و عباسقلیزاده
دوشنبه 14 بهمن 1392 11:33 ق.ظ
دل ما هم با شماست
آزادی
دوشنبه 14 بهمن 1392 11:26 ق.ظ
سلام به همه دوستان
امروز که دلنوشته های دوستان را خواندم باز هم اشک در چشمانم حلقه زدو بسیاری از یادها در خاطرم زنده شد امیدوارم تا دیدار بعدی از طریق همین وب لاگ همچنان در ارتباط باشیم و هر روز با نوشتن یک جمله و یا تنها یک سلام دوباره اعلام حضور کنیم
پایدار و سرفراز باشید
ناهید سرداری
دوشنبه 14 بهمن 1392 11:22 ق.ظ
پس از سالها و با توجه به غم وغصه ای که داشتم روز به یاد ماندنی و زیبایی را در بین دوستان گذراندم و به دوران دانشجویی سال 65 رفتم. و ساعات خوشی را سپری کردم.
بیتا شاه منصوری
یکشنبه 13 بهمن 1392 10:40 ب.ظ
دوست و برادر عزیز
جناب آقای گراوند
روز پنجشنبه ای که گذشت، جایتان در جمع پر مهر مهربانان خالی بود. اما از اسدا... ستاروند عزیز که امروز صدای گرمش را از صدها کیلومتر آن سوتر از شهر دود(تهران) داشتیم، سپاسگذاریم که شما "را در جریان سیمرغ علامه گذاشت..."
روز دیگری را نیز برای باهم بودن، پیش داریم که دوست مهربان دیگرمان سید کامل تقوی نژاد مسئولیت میزبانیش را برعهده گرفته است.
نوشته هایتان را در میان انبوه اطلاعات فضای مجازی یافتیم و خواندیم. قلم زیبایتان به دل می نشیند. لطفا آن روز دیگر که قرارمان است که دور هم باشیم، در میان جمع علامه ای های دهه 60 باشید.
پرویز گراوند ـ گرایش برنامه ریز ـ ورودی 1364
یکشنبه 13 بهمن 1392 09:08 ق.ظ
گرم یاد آورید یا نه
ز یادتان نمی كاهم(وام از نیما.
من همانم كه آن سال ها بودم، البته كمی هم بیشتر. سیاسی تر، منتقدتر، پخته تر، صبورتر، امیدوارتر، واقع نگرتر، پرتلاش تر، شجاع تر و موثرتر. البته همه ی اینها كه گفتم در حوزه ی سیاست و فعالیت اجتماعی است نه در حوزه ی زندگی شخصی ام. باورم نمیشود چگونه توانستم روح دانشجویی را در خود حفظ كنم. در زندگی شخصی، از نظر مالی متوسط تر از آنم كه آید به بیان. پولدار نشده ام، دكتر نشده ام، پست نگرفتم، تفریح نكردم و ... همه ی عمر در دغدغه ی ایران ویران گذشت.
گرایشم برنامه ریزی بود؛ اما روزنامه نگاریِ افتخاری ، طنزپردازی سیاسی ـ اجتماعی و دردسرهایش فعایت اجتماعی من شده و نتجه اش قفسِ معلق، زندان تعلیقی.
هنوز دیوارهای ساختمان سه طبقه ی دانشكده بوی عطرِ شادی و سبكبالی میدهند. چند سال پیش كه سری به آنجا زدم دیوارها را سه بار بوییدم
و بوسیدم.
مرگ نابهنگام دكتر محمد عبدالهی برایم سخت بود و سنگین. یادش زنده باد آنكه او تحلیل و علم اندیشی را به ما و من آموخت.
خیلی وقتها اسم همكلاسی ها را از اینترنت سرچ میكنم اما كمتر نشانی زان بی نشانان می یابم. من از یادشان نمی كاهم. یادت به خیر زندگی. زندگی آن بود كه در دانشكده به سر شد وگرنه باق اش غصه خوردن برای وطن بود. گرچه بعدش ارشد پژوهشگری را گرفتم اما هیچ زمانی دوره ی لیسانس نمیشود.
بعد از تعلیق هفته نا مه، سایت مان عوض شد و مطالب قبلی غیر قابل سرچند. اما خرده مقالاتی هست كه نام مرا اگر سرچ كنید به نام من دل آشفته بر میخورید. البته پرویز گراوند دگری هست هنوز كه او برخلاف من شعر می سراید. من نه اویم و او نه من.او ز خوزستان است و من از لرستانم. طنز «اهل دلفانم» را اگر سرچ كنید شاید مرا بیابید.
ببخشید كه قلمم طنزید و به آداب طنازان با شما سخن گفت. دوست تان دارم همه همه همه.
من توی طنز افتادم، تازه یادم می آید سر كلاس چقدر تیكه ی سیاسی ـ اجتماعی رها میكردم و چقدر دكتر عبدالهی عزیز را میخنداندم. بی سبب نبود كه هوادار طنز شدیم. آن همه شیطنت و شلوغی اكنون تواضع شده است. گذشت عمر پخته میكند اما حیف كه میگذرد!
شما نیز، از خود و روزگارِ خویش بنویسید تابدانیم همه، دوستان در چه حالند.
اسد ستاروند مرا در جریان سیمرغ علامه گذاشت كه دستش بی بلا باد، آن كه باز هنوز دلش جوان است جوان
زهرا عربشاهی
یکشنبه 13 بهمن 1392 08:18 ق.ظ
عالی بود روز بسیار زیبایی بود از اقای آزادی هم بخاطر شعر قشنگش متشکرم
غلامرضا آزاد
شنبه 12 بهمن 1392 05:33 ب.ظ
چه روز زیبایی بود.بچه ها متشکریم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo